بهشت را شنیده ام
ولی به چشم دیدهام
شکوه بودن تو را
بیا که من غزل شوم
جنون محتمل شوم
غزل سرودن تو را
اگر هنوز زندهام
اگر کمی پرندهام
بیا و آسمان بمان
به عشق مبتلا شدم
که با تو آشنا شدم
بیا بمان بمان بمان
تو که غریبه نیستی
به شوق دیدن تو از
بهشت هم گذشته ام
شبی ز خویش رفتم و
تو که غریبه نیستی
هنوز برنگشته ام
تو که غریبه نیستی
به شوق با تو بودنم
رسیدهام به نیستی
به هیچ کس نگفتهام
چه آمدهست بر سرم
تو که غریبه نیستی